پاییـــــــــــــــــــزان
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 شاید این همان دریایی باشد که در قرآن به آن اشاره شده است


در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ..... جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای
 
مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد
 
 
 
 
In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight.  This
city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea.  Two different seas can not be combined together thus creating this line
 
 

 

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است

سورة مبارکه  الرحمن

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20)  فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ
(21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22) 

19. دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.20. اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.21. پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟
22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.
 

سوره مبارکه فرقان آیه 53:

« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»

 و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.
 
سوره مبارکه فاطر آیه 12:

وَمَا یَسْتَوِی الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کُلٍّ تَأْکُلُونَ
لَحْمًا طَرِیًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْکَ فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ
وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ

 این دو دریا یکسان نیستند: یکی آبش شیرین و گواراست و یکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خورید، و از آنها چیزهایی برای آرایش تن خویش بیرون می کشید و می بینی که کشتی ها برای یافتن روزی و غنیمت، آب را می شکافند و پیش می روند، باشد که سپاسگزار باشید.
 
سوره مبارکه نمل آیه 61:

اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَینَ
الْبَحْرَیْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿61

[آیا شریکانى که مى‏پندارند بهتر است‏] یا آن کس که زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن، کوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد، و میان دو دریا برزخى گذاشت؟ آیا معبودى با خداست؟ [نه،] بلکه بیشترشان نمى‏دانند.



[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

نکاتی مهم در باب نهادینه ساختن مسأله مهم حجاب در بین دختران 

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

به پدران ومادران متعهد توصیه می شود این نکات( که در ادامه مطلب آمده)

را با حوصله مطالعه نموده وبا درایت به کار بندند.

لطفا برای مشاهده مطلب بر روی" ادامه مطلب "که در پایین آمده کلیک نمایید.


 

  


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

 

رخت زیبای   آسمانی    را

خواهرم با  غروربرسر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن

 

 بوی  زهرا و مریم و هاجر

از پر چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد:

“دِمُدِه گشت و دست و پا گیر” است

 

 توی بال فرشته ها انگار

حفظ وقت عبور می آیی

کوری چشمهای بی عفت

مثل یک کوه  نور می آیی

 

 حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شان خویش میدانی

با وقاری و مثل یک خورشید

پشت یک ابر تیره میمانی

 

 قدمت   روی  شه پر جبریل

هر زمانی که راه  می آیی

در شب چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ماه می آیی

 


قسمت هایی از شعر وحید مصلحی 

 

[ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

با سلام دو باره به دوستان عزیز

در این پست می خواستم از رایحه یاس عزیز بخاطر تمام زحماتی که در زمان غیبتم کشیده اندوبا درایت و دقت نظر و حسن سلیقه وبلاگ پاییزان را به روز نگاه داشته اند تشکر کنم .

                        رایحه یاس عزیز

               بخاطر تمام زحمات بی

 ریاوصمیمانه شما بی اندازه سپاس  گزارم

 

[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 پدر،دستهایت را برای نوازش می خواهم...


(شهید مصطفی احمدی روشن و علیرضا فرزندش)



شهادت مظلومانه دکتر مصطفی احمدی روشن را به پیشگاه امام زمان (عج) و رهبر معظم انقلاب و خانواده محترم ایشان تسلیت عرض مینمایم.

ساعت ۸:۳۰ صبح امروز دو سرنشین یک ‌موتورسیکلت باتیر اندازی وسپس با چسباندن یک بمب مغناطیسی بر بدنه ماشین ایشان مقابل دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی وی و همراهش را به شهادت رساندند. روحش شاد وراهش پر رهرو...

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

 

به من گفت بگو بسم الله الرحمن الرحیم تا بلند شوى

روزى خانمى مسیحى دختر فلجى را از لبنان به سوریه آورد، زیرا دکترهاى لبنان او را جواب کرده بودند.
زن با دختر مریضش نزدیک حرم با عظمت حضرت رقیه (علیها السلام ) منزل مى گیرد، تا در آنجا براى معالجه فرزندش به دکتر دمشقى مراجعه کند، تا اینکه روز عاشورا فرا مى رسد و او مى بیند مردم دسته دسته به طرف محلى که حرم مطهر حضرت رقیه آنجا است مى روند...

از مردم شام مى پرسد اینجا چه خبر است ؟
مى گویند: اینجا حرم دختر امام حسین (علیه السلام ) است ، او نیز دختر مریضش را در منزل تنها گذاشته درب اتاق را مى بندد و به حرم حضرت مى رود، متوسل به حضرت رقیه (علیها السلام ) مى شود و گریه مى کند، به حدى گریه مى کند که غش مى کند و بى هوش مى افتد...


در آن حال کسى به او مى گوید: بلند شو برو منزل ، دخترت تنها است و خداوند او را شفا داده است ، برخاسته و به طرف منزل حرکت مى کند و میرود و درب منزل را مى زند مى بیند دخترش درب را باز مى کند!

وقتى مادر جویاى وضع دخترش مى شود و احوال او را مى پرسد، دختر در جواب مادر مى گوید: وقتى شما رفتید، دخترى به نام رقیه (علیها السلام ) وارد اتاق شده و به من گفت : بلند شو تا با هم بازى کنیم ، آن دختر به من گفت : بگو

 

 تا بلند شوى ، و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم ، دیدم تمام بدنم سالم است ، او داشت با من صحبت مى کرد که شما در زدید.او به من گفت مادرت آمد.

 سرانجام مادر مسیحى با دیدن این کرامت از دختر امام حسین (علیه السلام ) مسلمان شد...

[تصویر: BSM-1.png]

 در محضرت در این حرم باصفاى دوست
چشم امید خلق به این قبر انور است
عشاق این حرم ، همه دارند آرزو
تا این سعادت بهر کدامین مقدر است

 

[ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) از جائى عبور مى کرد

دید مسلمانى مشغول دعا است و چنین دعا مى کند:

((خدایا مرا از مردم بى نیاز کن))

رسول اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به او فرمود:

چنین دعا مکن، زیرا مردم باید نسبت به همدیگر، تعاون و همکارى داشته باشند و نیاز همدیگر را تأمین کنند.

بلکه چنین دعا کن:

خدایا مرا از مردم شرور(و بدکار ) بى نیاز گردان


                       

او عرض کرد: "مردم شرور و بد" چه کسانى هستند؟

پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:

 

1- آنانکه وقتى چیزى را مى بخشند، منت مى گذارند.

2- و اگر چیزى نمى بخشند، عیب جو هستند.

                        

  
 
دستى به درت دراز کرده
چشمى به امید باز کرده
 
غیر از تو کسى دگر ندارد
رو از تو به درگه که آرد
 
گر تو گویى که طاعتت کو
من هم گویم شفاعتت کو
 
گوئى که تو در گنه فزودى
گویم که تو هم غفور بودى
 
گوئى که خطا تست بسیار
گویم که تو کریم و غفار
 
مارا به تو اعتقادى اینست
این ظن حسن مرا یقین است

یارب تو به ظن خود رسانم
از درگه خویشتن مرانم
 

[ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

روزگاری در بنى اسرائیل، قحطى افتاد .

مردم چاره اى ندیدند جز آن که به خداى رو آورند و باران از او خواهند .

چند بار نماز باران خواندند و از خدا باران خواستند؛ اما ابرى در آسمان

پدیدار نشد .
 
موسى (ع ) علت را از خداوند پرسید .
وحى آمد که اى موسى !
در میان شما، سخن چینى است که دعاى شما را باطل مى کند و تا او در میان شما است ، دعایتان را اجابت نکنم .

موسى (ع ) گفت :

بار خدایا!او را به ما بشناسان تا از میان خویش ، بیرون افکنیم .

باز وحى آمد:
اى موسى !
من دشمن سخن چینى هستم ، آن گاه خود سخن چینى کنم و عیب کس را با تو بگویم !؟
موسى گفت :

پس تکلیف چیست ؟
وحى آمد که همه توبه کنند و نمّام نباشند .
چون همه از سخن چینى توبه کردند، خداوند باران فرستاد .

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com  

[ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

http://www.pic.iran-forum.ir/images/p48ogv6mkk0exv1b1o.jpg

[ جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

معلم با عصبانیت  دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .

گردآوری : گروه اینترنتی نیک صالحی

[ پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

خدایا حکمت قدمهایی که برایم برمی داری، بر من آشکار ساز


 

خدایا حکمت قدمهایی که برایم برمی داری، بر من آشکار ساز تا درهایی که به سویم

می گشایی، ندانسته نبندم و درهایی که به رویم می بندی، به اصرار نگشایم!

 

My Dearest God! Reveal to me the understanding behind the steps you take for me, So that I wouldn’t close the doors you open for me, neither would I insist you open the ones you’ve thought best to close on me

[ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

 

پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب در پی درگذشت داماد حضرت امام خمینی(ره)

♥♥♥♥♥♥♥♥

رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی درگذشت آقای بروجردی داماد حضرت امام خمینی(ره) را تسلیت گفتند.

متن پیام تسلیت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به شرح زیر است:

با تأسف فراوان اطلاع یافتیم که داماد گرامی حضرت امام خمینی، جناب آقای محمود بروجردی رحمة‌الله علیهما پس از دوران بیماری جانکاه و طولانی، دار فانی را وداع گفته‌اند. درگذشت این شخصیت فرزانه و محترم را به همسر فاضل و مکرّم و آقازادگان معزز ایشان و به بیت شریف امام بزرگوار تسلیت می‌گویم و رحمت و غفران الهی را برای ایشان مسألت می‌کن

روحش شاد ویادش گرامی باد...

باذکر صلواتی این بزرگواررایاد کنیم.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

[ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

خراش عشق

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده

کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به سوی دریاچه دوید و با

فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت و به زیر آب کشید. مادر از راه رسید و از روی

اسکله بازوان پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به

کودکش آنقدر زیاد بود که اجازه نمی داد پسر در کام تمساح رها شود.


کشاورزی که در حال عبور از آنجا بود صدای فریاد مادر را شنید. به طرف مادر دوید و با

چنگک محکم بر سرتمساح زد و او را فراری داد.


پسر را سریع به بیمارستان رساندند. . .


دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند.

پاهایش با آرواره‌‌های تمساح سوراخ سوراخ ‌شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.


خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش راکنار زد و با ناراحتی زخمهایش را نشان داد.

سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخمها را دوست دارم.اینها خراشهای

عشق مادرم هستند.


گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده

خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستی!

[ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

دوستان سلام امروز با یه داستان قشنگ اومدم خدمتتون امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید .در پنا حق سلامت ..دلاتون شاد

 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

"God has taught us not to ask anything in return for our good deeds!"

خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!


پسر فقیر

Although poor, the little boy made a living by selling things on the streets to be able to go on with hiseducation.
It was midnight and he hadn"t been able to sell anything all day. The little boy was hungry. He didn"t know what to do . . .

 

پسرک با این که فقیر بود از راه دست فروشی امرار معاش می‌‎کرد تا بتواند برای ادامه تحصیل خود پول جمع کند.
آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود، به شدت گرسته بود و نمی دانست چگونه خود را سیر کند.


 Finally starving and desperate. He went to a shop and knocked to ask for some bread in exchange foe a few coins that were now left for him.
But when the door opened unexpectedly he mumbled: "excuse me ma"am, can I have some water?"

 

فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود. ناچار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش مانده بود تکه نانی بخرد.
ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد، پسر از روی دستپاچگی گفت: ببخشید خانم، آب دارید؟...

...بقیه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام صادق (ع) تهنیت باد






 

صدای بال و پر جبرئیل می آید


شب است و ماه به آغوش ایل می آید


لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد


که ساقی از طرف سلسبیل می آید


لباس خاطره را از حریر عشق بدوز


حلیمه! نزد تو فردی اصیل می آید


نگاه آمنه از این به بعد می خندد


میلاد پیامبر رحمت، تاج آفرینش بر شما خجسته باد



 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

[ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

 

سلام بر همه دوستان منتظر آقا...

 

آیا می دونستید در زمان حکومت حضرت مهدی(عج)مرز کشور ها برداشته می شودوکل دنیا یک کشور میشه؟!!

آیا می دونستیدآن زمان دنیا در یک تقسیم بندی به٣١٣ منطقه تقسیم می شه وبه هر قسمت از آن یکی از ٣١٣تن از یاران  از جانب آن حضرت حکومت می کنند؟!

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

امام صادق(ع)میفرماید: ...قائم(عج) به کوفه برمیگرددو٣١٣نفر رابه سراسر جهان اعزام میکندودست بر سر وسینه آنها می کشد ودیگر در هیچ قضاوتی در مانده نمیشود.

بحارالانوار:٣۴۵/۵٢


 

        به امید آن روز...

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

[ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

تا خدا هست، جایی برای نومیدی نیست

 

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن!  

 یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید.

 

مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن!

آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد.


مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم!


ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید.

ستاره


مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده!


کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد . . .

کودک بسیار زیبا!!


مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم...


پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

پروانه ی زیبا دردست مرد


ما خدا را گم میکنیم در حالی او در کنار نفسهای ما جریان دارد...

 


خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست...

تا به حال چند بار شادیهایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟
تا بحال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟
که چقدر همه چیز خوب است؟
که چه خوب هست
او؟؟


خیال می‌کنیم تنها زمانی که به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما...


گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست!


خورشید را باور دارم، حتی اگر نتابد... به عشق ایمان دارم، حتی اگر آن را حس نکنم... به خدا ایمان دارم، حتی اگر سکوت کرده باشد ...


(دیوار نوشته ای مربوط به جنگ جهانی)


تا خدا هست، جایی برای نومیدی نیست!...

[ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

به خدا گفتم:بیا دنیا رو تقسیم کنیم...

 

به خدا گفتم بیا دنیا رو قسمت کنیم...!

به خدا گفتم "بیا دنیا رو قسمت کنیم!" آسمون واسه من، ابراش مال تو، دریا مال من، موج هاش مال تو، ماه برای من، خورشید برای تو،

خدا خندید و گفت: تو بندگی کن، همه دنیا مال تو، ... من هم مال تو!

“Let’s divide the world up!” I told God “The sky for me, its clouds for you The sea for me, its waves for you The Moon for me, the Sun for you,

 God smiled down and said: You be mine… then the whole world for you and…

I’ll be for you!

منبع:هشت بهشت

[ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزید...

سلام دوستان   گاهی ما آدما برای رسیدن به اهدافمون خیلی عجله داریم! !

ولی اینو باید خوب بدونیم که:


مراحل پرواز


آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزید نخست باید ایستادن  راه رفتن  دویدن  و بالا رفتن

رابیاموزد.

پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند!

If you want to be able to fly one day, first you'll have to learn how to stand, walk, run, and climb. You can't just rush into it

منبع:هشت بهشت


[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]
من از تو شرمنده ام ...




خداوندا! تو چقدر بی دریغ و بی صدا می بخشایی و من چقدر حسابگرانه، سپاس و ستایشت می کنم!

My dearest God! How generously you bestow your graces upon me, but how penurious I am in thanking you

منبع: هشت بهشت

[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

 

بزرگترین افتخار




دختر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.

این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
دختر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.


اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟


دختر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.


پس از چندی قدم زدن دختر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟


آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...

مادر با شنیدن این جملات زیبا از زبان کودکش متحیر ماند وبه فکرفرو رفت...

[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

تولد " دجال " در اسرائیل !!

عکسها در ادامه مطلب
برخی منابع اسرائیلی طی روزهای گذشته دست به انتشار خبری باعنوان تولد "دجال آخرالزمان " از بدنیا آمدن کودکی عجیب الخلقه در سرزمینهای اشغالی فلسیطنیان خبر میدهند که تنها یک چشم دارد و چشم سمت چپش روی پیشانی اش قرار گرفته و فاقد گودی زیرچشم و بینی است ،دراین اخبار تلاش شده این کودک دجال فتنه گر آخرالزمان معرفی شود .
درحالیکه چندی پیش به نقل از یکی از دانشمندان دینی کشور خبر باقی ماندن "فقط 5 نشانه ظهور" منتشر شد خبر تولد نوزادی عجیب الخلقه اسرائیل را فراگرفته است .
به گزارش البرز برخی منابع صهیونیستی با انتشار تصاویری از این کودک عجیب الخلقه از وی بعنوان اصلی ترین علامت آخر الزمان یاد میکنند.

 

براساس خبرنگار ما منتشر کنندگان خبر مذکور با معرفی نوزاد مذکور بعنوان یک  نوزادیهودی وی را با دجال که در کتب دینی ادیان بزرگ اسلام ،مسیحیت و یهود ازوی بعنوان فتنه گر آخرالزمان یاد شده ،مقایسه میکنند.
این منابع  با طرح این سوال که آیا این نوزاد که اکنون با مرگ دست و پنجه نرم میکند همان دجال فتنه گر است؟ ادامه میدهند: دجال پس از رشد و تکامل جسمی مدعی خدایی شده و فتنه گری در جهان را آغاز خواهد کرد .
انتشار خبرمذکور بصورت گسترده ازسرزمینهای اشغالی آغاز و تاکنون بسیاری از کشورهای جهان را دربرگرفته است .
این درحالیست که خبرنگار البرز درپیگیریهای خود به سرنخ هایی برای استفاده ابزاری از این نوزاد ناقص الخلقه دست یافته است .

 
این پیگیریها حاکیست نوزاد مذکور چندی پیش در چین و ازیک پدر و مادر اهل این کشور بطور ناقص متولد شد.
تولد این کودک منجر به بروز ترس درمیان این خانواده چینی میگرددتااینکه با پیشنهاد قابل توجهی ازسوی یک صهیونیست مواجه میشوند.
این یهودی با پیشنهاد کلانی اقدام به خرید نوزاد مذکور و انتقال وی به اسرائیل مینماید.
کودکی که هم اکنون در برزخ مرگ و زندگی دست وپنجه نرم میکند به ابزاری برای تحقق آرمانهای صهیونیست مبدل شده است.
باتوجه به اعلام تولد دجال درمیان قوم یهود در احادیث شیعی و انتشارگسترده خبر مذکور این امکان برای  رژیم صهیونیستی فراهم میشود تا ضمن تثبیت عقاید دینی یهود صهیونیست بر یهودی بودن اراضی فلسطینیان تاکید نمایند.

 
دجال در عقاید شیعه :

 
براساس برخی روایات شیعی پیش از ظهور آخرین منجی عالم علائمی طبیعی و غیر طبیعی درجهان رخ خواهد داد که به دو بخش اصلی و فرعی تقسیم بندی شده است .
براساس این روایت علائم فرعی داری تعدد است وهمگی آنها پیش از ظهور باید اتفاق بیفتد ولی تنها بروز یکی از علائم اصلی یا حتمی برای اعلام نزدیکی ظهور منجی کفایت میکند.

علائم حتمی برای ظهور :

بقیه مطلب همراه با تصاویر در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

پدرت و مادرت را در آغوش بگیر

 

 

 

 



مهم نیست چه سنی داری؛ هنگام سلام کردن، پدرت و مادرت را در آغوش بگیر همانگونه که در خردسالی می گرفتی.

No matter in what age, hold your parents in your arms like you did when you were little.

 

[ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

 

دلنوشته های فرزند شهید بهرامی...

 


به نام خدا

آن هنگام که رویاهای کودکی ام جان می گرفت معنای اشک های بی پایان مادر ، قد خمیده ی مادر بزرگ و عصای دست پدر بزرگ را نمی دانستم . آن گاه که با همسالان پر هیجان خود مشغول بازی و جنب و جوش بودم و دنیای کودکانه مرا در خویش فرو برده بود ، معنای عکس قاب گرفته ات را روی دیوار نمی دانستم ....


بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]


عشق یعنی...

 

جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع کامل عکسهای کارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/


عشق یعنی یک خمینی سادگی...


عشق یعنی با علی دلدادگی....


عشق یعنی دست تو پرپر شده...


عشق یعنی یک علی رهبر شده...


عشق یعنی لافتی الا علی....


عشق یعنی رهبرم سید علی..

.

[ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب

هشت ساعته ، محروم می‌ کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .


در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می‌ سازد .

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛

بلکه در این است که کاری را که انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد

آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌ دهند .

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است .



در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌ توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .


در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را

نیز که میل دارد ، بخورد .

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌ های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌ های بد است .


در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌ کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می‌ دهد و

به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .


در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست .

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com


[ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

ختر بچه ای که 5 دقیقه جهان را به سکوت واداشت

دختر بچه ای که 5 دقیقه جهان را به سکوت واداܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

دختر بچه ای که 5 دقیقه جهان را به سکوت واداشت



دختر بچه ای که 5 دقیقه جهان را به سکوت واداشت


یکی از خاطرات به یادماندنی سازمان ملل در دهه 90 سخنرانی دختر بچه 12 ساله ای بود که از دغدغه ها و آرزو های انسانی خودش درباره فقر و محیط زندگی اش می گوید و از نگرانیهایش درباره صدمات جدی که به محیط زندگی اش وارد شده حرف می زند. وی در این سخنرانی بدون ترس از قدرت های حاکم بر سازمان ملل ، اخطار های جدی به این سازمان می دهد که شنیدنی است . 

بخش هایی از سخنرانی متاثر کننده این دختر بچه در ادامه مطلب آمده است .

دختر بچه ادختر بچه ای که 5 دقیقه جهان را به سکوت واداشتی که 5 دقیقه جهان را به سکوتدختر بچه ای که 5 دقیقه جهان را به سک


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

حمایت میلیونی راهپیمایی22بهمن از بیداری اسلامی در خاور میانه


http://www.gilshora.ir/pgallery/admin/files/large/eb0f08c416d767240%20(32).JPG

ایران دیروز یکپارچه حمایت از بیداری اسلامی در جهان اسلام بود. میلیون‌ها نفر از مردم انقلابی کشورمان با فریاد «مصر رها شود زدست شیطان» و «خاورمیانه جدید در راه است،در مصر هم امروز یوم الله است» خیزش انقلابی این روزهای مردم مصر را به انقلاب ۵۷ ایران گره زدند.

مردم ایران در بیش از ۸۵۰ شهر و شهرستان کشور سی و دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را جشن گرفتند. علاوه بر حمایت از مردم مصر که مهم‌ترین ویژگی راهپیمایی امسال بود، راهپیمایان با حمل تصاویر شهیدان راه علم و فناوری (شهید علیمحمدی و شهید شهریاری) به عوامل تروریسم تاکید کردند که جوانان این مرز و بوم، به بهای خونشان از حقوق مسلم خود عقب نشینی نخواهند کرد. بیش از ۴۰۰ ‌خبرنگار خارجی، جشن سی‌ و دومین سالگرد ‌پیروزی انقلاب اسلامی ایران را به جهانیان مخابره کردند.


مسئولان به مردم پیوستند...

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٩ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]
معجزه خداوند در قرآن کریم باعث شد که یک دانشمند مشهور آمریکایی به دین اسلام بگرود .
 
به گزارش پایگاه خبری تقریب به نقل از مجله "المجتمع"، تیمی ازدانشمندان آمریکایی دریافتند که برخی ازگیاهان استوایی فرکانس هایی ما فوق صوت از خود صادرمی کنند که به وسیله دستگاه های پیشرفته علمی ثبت شده است .

دانشمندانی که حدود سه سال به تحقیق و مطالعه این وضعیت حیرت آور پرداختند، دریافتند که این پالس های ما فوق صوت به الکتریسته نوری تبدیل شده و بیش از صد مرتبه در ثانیه تکرار می شوند .

یک تیم آمریکایی این آزمایش را در برابر یک گروه علمی در انگلیس انجام دادند که در بین این گروه، یک دانشمند مسلمان هندی الاصل نیز قرار داشت.

بعد از 5 روز آزمایش، گروه انگلیسی ازاین مسئله بسیار شگفت زده شدند ولی دانشمند مسلمان انگلیسی گفت : ما مسلمانان این مسئله را در 1400سال پیش تفسیر کرده ایم. دانشمندان از این سخن وی بسیار حیرت زده شدند و اصرار کردند که آن را برایشان شرح دهد. دانشمند مسلمان این آیه قران را قرائت کرد:"وهیچ موجودی نیست جز آنکه او را به پاکی می ستاید ولی شما ذکر تسبیحشان را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است ".

زمانی که اسم جلاله "الله " بلند شد ، پالس های مافوق صوت به الکتریسیته نوری تبدیل و بر روی مانیتورها ظاهر گشت.

پروفسور" ولیام براون"، مسئول این تیم تحقیقاتی با این دانشمند مسلمان برای شناخت دین اسلام به گفت و گو پرداخت و دانشمند مسلمان برای وی دین اسلام را تشریح کرده ویک جلد قرآن مجید به همراه تفسیر آن به زبان انگلیسی را به وی اعطاء کرد .

براون شهادتین را گفت و مسلمان شد...

 

[ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۸ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

تصاویری جالب ودیدنی از یک شمع

شمع سمت چپ در حال سوختن در کره زمین، شمع سمت راست در حالت بی وزنی

تصاویر و نکاتی که کمتر کسی میداند

[ پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱٢ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]


       موزو انشا : عزدواج!!!

 

عروس وداماد کوچولو
                                      

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود!!!...

...اذامه مطلب

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

اس ام اس تبریک دهه فجر 89

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 


اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

همه برای امام بودند و امام برای همه و امت همراه امام برای خدا . . .

دهه فجر مبار

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

عشق یعنی یک خمینی سادگی / عشق یعنی با علی دلدادگی

عشق یعنی دست تو پرپر شده / عشق یعنی یک علی رهبر شده

عشق یعنی لا فتی الا علی / عشق یعنی رهبرم سید علی

 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

آهن آبدیده را زنگ عوض نمی کند / چهره انقلاب را جنگ عوض نمی کند

به دشمن علی بگو به کوری دو چشمتان / پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی کند . . .

 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق سزاوارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتد ما را / دور سید علی خامنه ای میگردیم . . .

 

 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب / گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند / شیرمردی چو علی خامنه ای هست هنوز

گر امام شهدا نیست کنون در برمان / خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز . . .

 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران / اندیشه باور شد، در امتداد باران

بر صخره‏های همّت جوشیده خون غیرت / بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران

و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد / بر پهندشت باور، خالی است جای یاران . . .

دهه فجرمبارک

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

 

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

فجر است و سپیده حلقه بر در زده است / روز آمده، تاج لاله بر سر زده است

با آمدن امام در کشور ما / خورشید حقیقت زافق سر زده است . . .

دهه فجرمبارک


 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

برخیز که فجر انقلاب اسلامی امروز / بیگانه صفت، خانه خراب است امروز

هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد / از لطف خدا نقش بر آب است امروز . . .

دهه فجرمبارک


 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

قلب‏ها، کهکشانی از عشق خمینی می‏شود و جامی لبریز از شراب طهور پیروزی . . .

دهه فجرمبارک

 

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

اس ام اس دهه فجر ، پیامک دهه فجر ، اس ام اس ۲۲ بهمن ،

فجرآزادی! در شهر پیامبر و در مسجدالحرام، به انتظار تواند،به زادگاه خویش هم سفری کن.

دهه فجرمبارک

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

منبع:آلامتو

[ سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱۸ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]
دهه فجر تجلی اتحاد ملی بر فجر آفرینان مبارک باد

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

HyperLink

 

فاصله شب تاریک حکومت طاغوت، تا صبح روشن فجر صادق انقلاب،ده روز خدایی بود،

شبهایش همه شب قدر، آری ... «دهه فجر»

پس از آن ده روز، سپیده «روشن جمهوری اسلامی‏» دمید.

«کلمه‏الله‏» بر فراز زمان جای گرفت و آن روز بزرگ، یکی دیگراز «ایام الله‏» ماندگار تاریخ

شد.

کاخ‏هایی که به قیمت ویرانی کوخ‏ها برپا شده بود، به دست کوخ‏نشینان سقوط کرد و

محشری عظیم از اراده مومنان مصمم و مشیت‏ تحول آفرین خدا پدید آمد. دیو گریخته بود

که فرشته در آمد....



انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) رویداد بزرگی است که در دوره دهه

پایانی قرن بیستم معادلات سیاسی منطقه و حتی جهانی را متغیرساخت و

شگفتی‏ساز بزرگ قرن نام گرفت. از آنجا که علل و عوامل اصلی پیدایش این انقلاب بزرگ

به لحاظ ایدئولوژیک ‌ریشه در تاریخ نهضتهای انبیاء و آیین اسلام داشته و تاریخ یکصد سال

اخیر نیز در ایجاد زمینه‏های سیاسی ـ فرهنگی و اجتماعی آن نقش بسزایی داشته

است.


انقلاب اسلامی خود یک نوآوری بزرگ تاریخی بود که ملت ایران آن را در تاریخ بشریت به

ثبت رساند .

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

منبع: fajreaftab.blogfa

[ سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

پس از تحمل یک دوره رنج بیماری؛«هشیار» کودکان دهه 60 درگذشت

محسن یوسف بیک، بازیگر هشیار و بیدار / عکس

خبرگزاری فارس: «محسن یوسف‌بیک» بازیگر نقش هشیار در برنامه «هشیار و بیدار» قبل از ظهریکی از روز های اخیر درگذشت.

ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جدیدترین و با کیفیت ترین عکس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/

به گزارش خبرنگار رادیو و تلویزیون فارس، «محسن یوسف بیک» مجری و بازیگر سال‌های دهه 60 پیش از ظهر امروز پس از سپری کردن یک دوره بیماری درگذشت.
بنا بر این گزارش، محسن یوسف‌بیک در نقش «هشیار» همراه با علیرضا خمسه در نقش «بیدار» اجرای مسابقه «هشیار و بیدار» را برعهده داشتند که در زمان پخش خود، یکی از پربیننده‌ترین برنامه‌های ویژه کودکان و نوجوانان بود.
زنده‌یاد محسن یوسف‌بیک حضور در چند فیلم سینمایی و تلویزیونی را نیز در کارنامه هنری خود داشت.روحش شاد ویادش گرامی باد...

[ سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]
     

 آلبرت انیشتین شیعه بود؟

 


آلبرت انیشتین شیعه بود؟

آلبرت اینشتین در رساله­ ی پایانی عمر خود با عنوان : دی ارکلرونگ"، یعنی : بیانیه" ،

که در سال 1954 ( =1333ش ) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است اسلام را بر

تمامی ادیان جهان ترجیح می­ دهد و آن را کامل­ ترین و معقول­ ترین دین می­داند. این

رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه­ ی اینشتین با آیت ­الله العظمی بروجردی

(فوت 1340 ش = 1961 م) است که توسط مترجمین برگزیده ­ی شاه ایران و به صورت

محرمانه صورت پذیرفته است.

 

 

 
[ سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

تصویر عجیب وغریبی ازبر گزاری نماز

 

 

نماز جماعت دور حوض

[ یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤۳ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

 

سلام بر همگی دوستان

حتما تا حالا این مطلب رو شنیدید که میگن:

هیچگاه در زمان گرفتاری دستتون رو به سمت بنده های خدا دراز نکنید چون:

اگر اجابت کنه "منته " واگر نکنه " ذلته ".

ولی اگر دستان نیازتون رو به سمت خداوند دراز کنید:

اگر اجابت کنه "عزته "واگر نکنه حکمته ".

درخواست از خداوند ...

این داستان قشنگ رو بخونید...

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار

فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به

نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست

او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم

پولتان را میآورم .»

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی

آن دو را می شنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»

خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم می دهم لیست خریدت کو ؟

لوئیز گفت : اینجاست.

- « لیست ات را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.» !!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و

آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.

خواربارفروش باورش نمیشد..!!!

مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد، آن

قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه

نوشته است...

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:


« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »

در پناه حق...

[ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

مرحوم عبدالرزاق شیخ زین الدین 

پدر شهید زین الدین دعوت حق را لبیک گفت.

مرحوم عبدالرزاق شیخ زین الدین  در سن 77 سالگی بر اثر بیماری سرطان خون پس از تحمل مدتها بیماری در سالروز شهادت دو فرزند شهیدش به دیار باقی شتافت.

 پدر شهیدان مهدی و مجید زین الدین پس از مدتها بیماری، همزمان با سالروز رحلت پیامبر عظیم الشأن اسلام و شهادت امام حسن مجتبی (ع) ظهر چهارشنبه در بیمارستان ولیعصر(عج) قم دعوت حق را لبیک گفت.

پدر شهید زین الدین دعوت حق را لبیک گفت.

وی از انقلابیون دوران شاهنشاهی بود که خدمات ارزنده ای در قالب شرکت در گروه های مردمی به انقلاب اسلامی ارائه کرده و حتی مدتی از عمر خود را در تبعید بسر می برد.

شهید مهدی زین الدین، از سرداران محبوب دفاع مقدس، فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب(ع) بود. برادر شهیدش مجید نیز مسئول اطلاعات و عملیات تیپ ۲ لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود.

[ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

بزرگترین افتخار




دختر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.

این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
دختر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.


اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟


دختر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.


پس از چندی قدم زدن دختر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟


آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...

مادر با شنیدن این جملات زیبا از زبان کودکش متحیر ماند وبه فکرفرو رفت...

[ شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

به نام آفریننده زیبایی ها

 


دوستان سلام .

امیدوارم منو به دلیل تاخیری که داشتم ببخشید.

 

گاهی کمی تعمق در شنیدن جملاتی کوتاه  باعث تحولی بزرگ در زندگی میشه...

که فکر میکنم این ها از همان جملات کوتاه هستند.

 شنیدنشون خالی از لطف نیست..

 

...بقیه در ادامه مطلب

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:


خوشحال ترین مردم روی زمین آنهایی نیستند که هیچ مشکلی ندارند،
بلکه کسانی هستند که یاد می گیرند چگونه با کمبودهای زندگی کنار بیایند. 

Happiest of people on earth are not the ones who live without problems

 They’re the ones who learn how to live happily with their problems

 


برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید!

We need to be brave enough to set our calm and comfortable coasts behind, If we long to discover new oceans beyond

 


چه خوب می شد به جای گل، گلدان به هم هدیه می دادیم.

How wonderful it would be that instead of giving a flower as a gift, we gave each other a flower

به خدا گفتم "بیا دنیا رو قسمت کنیم!" آسمون واسه من، ابراش مال تو، دریا مال من، موج هاش مال تو، ماه برای من، خورشید برای تو،
خدا خندید و گفت: تو بندگی کن، همه دنیا مال تو، ... من هم مال تو!

“Let’s divide the world up!” I told God “The sky for me, its clouds for you The sea for me, its waves for you The Moon for me, the Sun for you,

 God smiled down and said: You be mine… then the whole world for you and… I’ll be for you!

 

برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست.

No path is too long, nor a goal is too far For the one who proceeds slowly but surely


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

دوستان سلام

داستان زیبای این آهنگر..نگاه زیبای اون به زندگیش...استواری بر مشکلاتش..منو تحت تاثیرخودش قرار داد.

امیدوارم شما هم لذت ببرید...         (تصویر تصادفی است)

آهنگری که دلی اسمانی داشت

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا

کند. سالها باعلاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، ‌اوضاع زندگی‌اش

درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.


یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت:

«واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداپرستی شوی زندگی‌ات

بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر

روحانی، هیچ‌چیز بهتر نشده.»


آهنگر پاسخ داد: «در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آنها شمشیر بسازم.

می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به شدت حرارت می‌دهم تا سرخ

شود، بعد با بی‌رحمی با سنگین‌ترین پتک پشت‌سرهم به آن ضربه می‌زنم تا فولاد

شکلی بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، فولاد به خاطر این

تغییر ناگهانی دما ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر

مورد نظرم دست یابم.»


آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: «گاهی فولادی که به دستم می‌رسد نمی‌تواند تاب

این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربه پتک و آب سرد آن را ترک می‌انداز‌د. می‌دانم که این

فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی درنخواهد آمد.»


آهنگر مکثی کرد و ادامه داد: می‌دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی

که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار

فولادی باشم که آبدیده شدن رنج می‌برد. . .


اما تنها چیزی که می‌خواهم این است:


خدای من! از کارت دست نکش، تا شکلی که تو می‌خواهی به خود بگیرم. با هر روشی

که می‌پسندی ادامه بده. هر مدت که لازم است ادامه بده. اما هرگز مرا به کوه فولادهای

بی‌فایده پرتاب نکن...

منبع:هشت بهشت

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

تورامن چشم درراهم...

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

دریچه امید

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

دوستان سلام میخوام براتون چند تصویر زیبا از پاییزبگذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

البته این یکی همچین پاییز پاییز هم نیست یکم با بهار قاطی شده . ولی به هر حال

  خیلی قشنگه! نه؟!...

 

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

دوستان خوبم سلام.

با دیدن این شمعها یاد مطلب زیبایی افتادم که شاید خالی از لطف نباشدکه شما هم

بشنوید...


گفتگوی چهار شمع


روزی چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شدصدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم.

 هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم وبعد خاموش شد. “

شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.

برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف

شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.


وبعد نوبت به سومین شمع رسید.
با اندوه گفت:من عشق هستم

توانایی آن راندارم که روشن بمانم، چون مردم مرابه کناری انداخته اند

و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین

کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “

 پس شمع عشق هم بیدرنگ خاموش شد...

 

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: «

شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی

سوزید؟چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم،
 

به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم.

من امید هستم. “

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را

روشن کرد...


بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه باامید:

ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.


از خداوند می خواهم همیشه شعله ی امید را در وجودتان روشن نگاه دارد. تا همیشه

 شعله های صلح وایمان وعشق گرما بخش زندگیتان باشد...

 

منبع:هشت بهشت

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

برگ هشتم


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

94) چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت«بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت«شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.

95) من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت«به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن» شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت«زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت.» اسم خیلی از بچه ها را گفت که یا برگرانده یا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت «شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین.» فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، شهید شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش.

96) نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه، هرچه اصرار می کند که «جاده امن نیست و نروید.» از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید «اگرماندنی بودیم، می ماندیم.» وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که «نگذارید بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند«همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم.» بچه های سپاه، جسد هایشان را، کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با آرپی جی می زنند.

97) هفت صبح، بی سیم زدند دو نفر تو جاده ی بانه – سردشت، به کمین گروهک ها خورده اند بروید، ببینید کی هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده اند.به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توی ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتی و یک سر رسید پیدا کردیم. اسم فرمانده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند. بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم.، فهمیدیم خود زین الدین است.

98) سرکار بودم. از سپاه آمدند، سراغ پسر کوچیکه را گرفتند. دلم لرزید گفتم«یک هفته پیش این جا بود. یک روز ماند بعد گفت می خوام برم اصفهان یه سر به خواهرم بزنم.» این پا آن پا کردند. بالاخره گفتند«کوچیکه مجروح شده و می خواند بروند بیمارستان، عیادتش. «هم راهشان رفتم وسط راه گفتند «اگر شهید شده باشد چی؟» گفتم «انا لله و اناالیه را جعون» گفتند عکسش را می خواهند پیاده شدم و راه افتادم طرف خانه. حال خانم خوب نبود. گفت«چرا این قدر زود آمدی؟» گفتم «یکی از هم کارا زنگ زد، امشب از شهرستان می رسند، میان اینجا» گله کرد. گفت «چرا مهمان سرزده می آوری؟» گفتم «این ها یه دختر دارن که من چند وقته می خوام برای پسر کوچیکه ببینیدش، دیدم فرصت مناسبیه» رفت دنبال مرتب کردن خانه. در کمد را باز کردم و پی عکس گشتم که یک دفعه دیدم پشت سرمه. گفتم «می خوام یه عکسشو پیدا کنم بذارم روی طاق چه تا ببینند.» پیدا نشد. سر آخر مجبور شدم عکس دیپلمش را بکنم. دم در، خانم گفت «تلفنمون چند روزه قطعه، ولی مال همسایه ها وصله» وقتی رسیدم پیش بچه های سپاه گفتم «تلفنو وصل کنین. دیگه خودمون خبر داریم.» گفتند«چشم.» یکی دو تا کوچه نرفته بودیم که گفتند«حالا اگر پسر بزرگه شهید شده باشد؟» گفتم «لابد خدا می خواسته ببینه تحملشو دارم.» خیالشان جمع شد که فهمیده ام هم بزرگه رفته، هم کوچیکه.

99) خیلی وقت ها که گیر می کنم، نمی دانم چه کار کنم. می روم جلوی عکسش ومی نشینم و با هاش حرف می زنم. انگار که زنده باشد. بعد جوابم را می گیرم. گاهی به خوابم می آید یا به خواب کس دیگر بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زند که قبلش اصلا به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم داده.

100) اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟» توی دلم گذشت «سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.
...

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 منبع:
کتاب زین الدین                     انتشارات روایت فتح

[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]
  • یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین
  • بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 

 

برگ هفتم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


81) شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی؟

82) ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید «بعدا» یا بگوید«از معاونم بپرسید.» جواب سر بالا تو کارش نبود.

83) گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد.

84) توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد«رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. جنگ هم خستگی بردار نیست.»


85) از همه زودتر می آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می خواند. یکبار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم «نماز قضا می خوندی؟» گفت«نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسد. همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»

86) اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمی است. لابد می گفتند«خنده روست.» وقت کار اما، برعکس ؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش را نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید. هیچ وقت. من که ندیدم. می دانستم پایش تازه مجروح شده و درد می کند. اما تمام جلسه را دو زانو نشست. تکان نخورد.

بقیه در ادامه مطلب..

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 منبع:
کتاب زین الدین                     انتشارات روایت فتح


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 

 

برگ ششم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

71) یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت«آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت «دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»

72) شب، ساعت ده و نیم از اهواز راه افتادیم من و آقا مهدی و اسماعیل صادقی.قرار بود برویم خدمت امام. حرف ادغام گردان های ارتش و سپاه بود. تا صبح نخوابیدیم. صادقی تو پوست خودش نمی گنجید. دائم حرف می زد. مهدی هم پایش را گذاشته بود روی گاز و می آمد. همان آدمی که شب با ماشین سپاه هشتاد تا تندتر نمی رفت. حالا رسانده بود به صد و شصت و پنج. جماران که رسیدیم، ساعت ده بود. آقای توسلی گفت «دیر آمدید.قرار ملاقاتتون ساعت هشت بود. امام رفته اند.»

73) اهل ریا و تعارف واین حرف ها نبود. گاهی که بچه ها می گفتند «حاج آقا!التماس دعا» می گفت«باشه، تو زیارت عاشورا، جای نفر دهم میارمت.» حالا طرف، یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر، نه تا لعنت دارد یا نه.


74) وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال را ه می افتاد. همه خودشان را می کشتند که توی تیم مهدی باشند.می دانستند که تیم مهدی تا آخر بازی، توی زمین است.

75) رسیدم سر پل شناور. یک تویوتا راه را بسته بود پیاده شدم درهای ماشین قفل بود. خبری هم از راننده اش نبود. زین الدین پشتم رسید. گفت «چرا هنوز نرفته این؟» تویوتا را نشانش دادم. گشت آن دور و برها. یک متر سیم پیدا کرد. سرش را گرد کرد و از لای پنجره انداخت تو. قفل که باز شد، خندید و گفت «بعضی وقتا از این کارام باید کرد دیگه.
»

بقیه در ادامه مطلب..

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 

 

برگ پنجم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

56) چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.» جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید «چی شده؟» بعد گفت«می دونی کی رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.»

57) رفته بودیم بیرون اردوگاه، آب تنی. دیدیم دو نفر دارند یکی را آب می دهند. به دوستانم گفتم«بریم کمکش؟» گفتند«ول کن، باهم رفیقن» پرسیدم «مگه کی اند؟» گفتند «دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن.»

58) زن و بچه ام را آورده بودم اهواز، نزدیکم باشند. آن جا کسی را نداشتیم. یک بار که رفته بودم مرخصی، دیدم پسرم خوابیده. بالای سرش هم شیشه ی دواست. از زنم پرسیدم «کی مریض شده؟» گفت «سه چهار روزی می شه.» گفتم «دکتر بردیش؟» گفت «اون دوست لاغره، قدبلنده ت هست، اومد بردش دکتر. دواهاش رو هم گرفت. چند بار هم سرزده به ش.»

59) بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم.

60) مدتی بود، حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود. رفتم پیش رئیس ستاد، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر. یک ساعت آن جا بودند. وقت بیرون آمدن، چشم های مهدی پف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت«دلش پر بود. فرمانده هاش، نیروهاش، جلوی چشمش پرپر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه. سنگ که نیس.» بعداز آن، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود؛ آرام، خنده رو.

بقیه در ادامه مطلب..

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 منبع:
کتاب زین الدین                     انتشارات روایت فتح


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 


 

برگ چهارم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


40) اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آرپی جی روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد «حاج مهدی!» برگشت. گفت«شما کجا می رین؟» گفت«چه فرقی می کنه؟ فرمان ده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو.»

41) بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم«بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکرمی کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرمان دهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم«با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟»

42) ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت «ببرید تحویلش بدید.» بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.

43) چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.

44) توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یک شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»

45) عملیات که تمام می شد، نوبت مرخصی ها بود. بچه ها برمی گشتند پیش خانواده هایشان. اما تازه اول کار زین الدین بود. برای تعاون شهرها پیغام می فرستاد که خانواده های شهدا را جمع کنند می رفت برایشان صحبت می کرد؛ از عملیات، از کار هایی که بچه هایشان کرده بودند، از شهید شدنشان.


46) تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ی بالای خانه ی ما می نشستند. آفتاب نزده از خانه می رفت بیرون یک روز، صدای پایین آمدنش را از پله ها که شنیدم، رفتم جلویش را گرفتم. گفتم«مهدی جان! تو دیگه عیال واری. یک کم بیش تر مواظب خودت باش.» گفت«چی کار کنم؟ مسئولیت بچه های مردم گردنمه.» گفتم «لااقل توی سنگر فرماندهیت بمون.» گفت«اگه فرمانده نیم خیز راه بره، نیروها سینه خیز می رن. اگه بمونه تو سنگرش که بقیه می رن خونه هاشون.»

47) خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت«تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا.» گفتم«آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟» بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت«یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت.» 

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 

بقیه در ادامه مطلب...


منبع:
کتاب زین الدین                     انتشارات روایت فتح


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

برگ دوم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

11) شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت:«می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب.» بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

12) چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم:«مادر!چرا بی خبر؟» گفت: « به دلم افتاد که باید بیام.»

13) وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد.» گفتم «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟» گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»


14) به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت «باید مادرم هم ببیندش.» مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت:«توی قم، دخترا از خداشونه زن مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره؟» مهدی چیزی نگفت. به ش گفتم: «مگه نپسندیده بودی؟» گفت:«آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن.»

15) خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.

16) می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد، همیشه سرش پایین بود. نگاهم نمی کرد. هیچ وقت نفهمید برای مراسم دستی توی صورتم بردم.

17) مادر گفت:«آقا مهدی! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین. اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه؟» مهدی لبخند می زد و می گفت:«حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین.»


18) خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها به شان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم.

19) همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آش پزخانه، چیزی بیاورم وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش 

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 

 

 برگ سوم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


30) پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند:«بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم «تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم.» گفتم:«با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین.» توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

31) تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان نا آشنا بود توی جلسه ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیانت نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردندم عقب توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است. خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه ام و یک دستش را روی پیشانیم. با صدایی که به سختی می شنیدم گفت «یادته قبل از عملیات مخالف بودی؟ عمل به تکلیف بود. کاریش نمی شد کرد. حالا دعا کن که من سر شکسته نشم.»


32) توی خشکی، با هر وسیله ای بود، شهدا را می آوردیم عقب. ولی تجربه ی کار روی آب را نداشتیم. رفتم پیش آقا مهدی. گفت «سعی می کنیم یه جاده خاکی براتون بزنیم. ولی اگه نشد، هرجوری هست، باید شهدا رو برگردونین عقب.» چند قدم رفت و رو کرد به من:«حاجی! چه جوری شهدامونو بذاریم و بیام؟»

33) عملیات که شروع می شد، زین الدین بود و موتور تریلش. می رفت تا وسط عراقیها و برمی گشت. می گفتم:«آقا مهدی! می ری اسیر می شی ها.» می خندید و می گفت «نترس. این ها از تریل خوششون می آد. کاریم ندارن.»

34) هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، ساقه های نی جدا می شوند و سر را ه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که «نمی شود جلو رفت، برگردیم؟» آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود «حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید.» بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند.

35) عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم:«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده» گفت:«نمی خواست. خودمون بندش می اوریم.»


بقیه در ادامه مطلب...

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

منبع:
کتاب زین الدین                     انتشارات روایت فتح


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

یکصد خاطره از شهید مهدی زین الدین

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir


برگ اول

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


1)    پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده. مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2) توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.


3) نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

4) قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت «ببینم، اگر تو ولی عهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت:«حالت خوبه؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟» باز هم پاسبان اصرار کرد که «بگو چه دستوری می دادی؟» آخر سر مهدی گفت:«دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت:«خوب شد قربان؟» نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت «اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می دادم.»

5) قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان. دوستش گفته بود «یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» منصرف شد.

 

بقیه در ادامه مطلب..بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir



منبع:
کتاب زین الدین                     انتشارات روایت فتح

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

سال١٣۵٩بود.در اهواز بودیم. لباس نظامی وبسیجی برای ما اوردند.این اولین باری بود که من لباس نظامی می پوشیدم.شاید تا ان وقت هیچ روحانی لباس نظامی نپوشیده بود.حتی چند بار که روحانیونی به خرمشهر می امدندومی رفتندودرجنگ شرکت می کردند با لباس وعمامه بودند.به تدریج گرایش به لباس نظامی در بین روحانیون پیدا شد.اتفاقا ان شب لباس گشاد بی ریختی را به ما داده بودند.یک کلاه هم سرمان گذاشتیم و چکمه پوشیدیم.یک کلاشینکف هم برداشتیم والبته من خودم کلاشینکف داشتم. (نقل از معظم له)               

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ پاییزان ]

بنام حضرت دوست که هر چه جز اوست فانیست

دوستان سلام

امشب به یکباره حال وهوای شور انگیز شهداوجبهه های جنگ به سرم افتاد. البته این اتفاق با دیدن مطالب درج شده ی جالب وخاطرات زیبای پاییزی شهدا درسررسیدیاران ناب بوجود امد.

در انجا مطالب زیبایی خواندم که یقینا حال وهوای شما را نیز عوض خواهد کرد..

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

.

[ سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]

[ جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٧ ‎ق.ظ ] [ پاییزان ]
   ........   

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

تماس با ما

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 




فال حافظ



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب